خانه ی خاله ی بابا
شنبه حال خاله ی بابایم بد بود بعد از ظهر به ما زنگ زدن گفتن خاله ی بابا مرده است و ما به بابا زنگ زدیم و بابا آمد ما رفتیم خانه ی خاله . من دیروز و پریروز به مسجد رفته بودم . در آنجا گریه می کردن و قرآن می خوندن . بابا و مامان و میترا و مادر بزرگ به سر قبر خاله ی بابا رفته بودیم و من به مدرسه هم می رفتم و بابا امروز به اداره رفته بود و امروز توی خانه ی ما مهمان اومده بود .
ببخشید که من چند روز که وبلاگ ننوشتم چونکه رفته بودیم عزاداری
برای این که خاله ی بابای من فوت کرده بود .
-
نوشته شده در تاریخ: سه شنبه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۴
-
در موضوع: عمومی





