آرشیو مطالب در ماه: February 2006

« ماه قبل | صفحه اول وبلاگ | ماه بعد »

خانه ی خاله ی بابا

شنبه حال خاله ی بابایم بد بود بعد از ظهر به ما زنگ زدن گفتن خاله ی بابا مرده است و ما به بابا زنگ زدیم و بابا آمد ما رفتیم خانه ی خاله . من دیروز و پریروز به مسجد رفته بودم . در آنجا گریه می کردن و قرآن می خوندن . بابا و مامان و میترا و مادر بزرگ به سر قبر خاله ی بابا رفته بودیم و من به مدرسه هم می رفتم و بابا امروز به اداره رفته بود و امروز توی خانه ی ما مهمان اومده بود .
ببخشید که من چند روز که وبلاگ ننوشتم چونکه رفته بودیم عزاداری برای این که خاله ی بابای من فوت کرده بود .

  • نوشته شده در تاریخ: سه شنبه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: عمومی

آهن ربا

من امروز با بابام به بیرون رفته بودیم و آهن ربا خریدیم ما می تونیم با آهن ربا بازیای مختلف بکنیم و ما می تونیم با آهن ربا زود سوزن ها را جمع کنیم . تازه آهن ربا فقط یک شکل نیستند آهن ربا شکل های جورواجوری دارن بعضی از آهن ربا چهار گوش هستن یا بعضیها نعلی شکلن یا بعضیها گرد هستن و یا بعضیها مستطیل هستن پس آهن ربا ها فقط یک شکل نیستند تازه آهن ربا ها فقط یک رنگ هم نیستن بعضی آهن ربا ها یک سرشون آبی و یک سر شونم قرمز هستش .
ما آهن ربا را برای درس علوم تجربی خریدیم تا در مدرسه آزمایش انجام بدهیم .

  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۵ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: عمومی

کلاس 2/1

سلام . من امروز به مدرسه نرفتم من امروز در خانه ماندم چون که معلمای کلاس اول در آموزش و پرورش جلسه داشتند به خاطر همین تعطیل بودیم . مامانم اینا داشتن خونمون را تمیز می کردن اونا داشتن خونه تکونی می کردن و منم هم به آن ها کمک می کردم. بعدن من هم تکا لیفم را انجام دادم بعدن وقتی که تکا لیفم تمام شد با آبجی میترا بازی کردم .

  • نوشته شده در تاریخ: چهارشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: مدرسه

زبان ترکی و فارسی

من در اردبیل به دنیا آمده ام و خانواده ی من آذری یا همون ترک هستند و من هم دو تا زبان بلد هستم هم می تونم فارسی حرف بزنم و هم می تونم ترکی حرف بزنم من دوست دارم زبان های دیگر را یاد بگیرم دوست دارم تا بستان به کلاس زبان انگلیسی بروم و یاد بگیرم .
مامان بزرگ و بابا بزرگ فقط ترکی بلد هستند آن ها سواد ندارند ما وقتی که به میهمانی یا خرید میرویم تو این جا ها بعضی ها فارسی حرف می زنند و بابا بزرگ و مادر بزرگ نمیدونند آن ها چه می گویند من به بابا بزرگ وماما ن بزرگ که آن ها چه می گویند و به آن ها می گویم که بابا بزرگ و مامان بزرگ جه می گویند .
آبجی میترا هم زبان ترکی و فارسی بلد است . این عکس من و میترا است که بابا در منجیل گرفته است .


دوستان خوب من اگر در وبلاگ خود به دنیای مینا لینک داده ید بگید تا منم به وبلاگ شما لینک کنم .

  • نوشته شده در تاریخ: سه شنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: عمومی

ساعت خوشگل من

امروز حال من خوب شده بود خدا را شکر به مدرسه رفتم ودوستانم را دوباره دیدم.
بابا ی من برای من یک هدیه ی خیلی خوشگل خریده است و من هم آن هدیه را خیلی دوست دارم خیلی ازش خوشم میاد می خواهین بدانین آن هدیه ی من چی است؟ آن هدیه ی من یک ساعت خیلی خوشگل است و من هم آن هدیه را خیلی دوست دارم

  • نوشته شده در تاریخ: دوشنبه، ۱ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: مطالب روزانه


 1  |  2  |  3  |  4 
صفحه بعد