خلاصه اي از مطلب: من حرف بابا و مامان را گوش می دهم تا درس خوان بشوم من با کمک بزرگ ترم پیک نوروزم را انجام می دهم و آن کتاب ها یی که بابام برای من از شهر کتاب می خرد آنها را...
March 31, 2006
March 30, 2006
خلاصه اي از مطلب: در این عید خیلی به من خوش گذشته بود در این عید به شما هم خوش گذشت ؟ در عید به درس و مشقم رسیدم و من دوست دارم خوب درسم را بخوانم تا دکتر بشوم در این عید بابام...
March 22, 2006
خلاصه اي از مطلب: دوشنبه شب عید نوروز بود و صبح سه شنبه ما لباس های نو پوشیدیم ا ول به خانه ها ی بزرگ ترها رفتیم بعد به خانه ی کوچک ترها رفتیم بعد آنها هم به خانه ی ما آمدن من این...
March 19, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز صبح با بابا جونم به اداره ي بابا آمديم و در آن جا من و بابا جونم كارتون شگفت انگيزان را ديديم و من مي خواستم براي خودم يك كتاب داستان بخرم و به شهر كتاب رفتيم آن جا همه جور...
March 18, 2006
خلاصه اي از مطلب: من امروز می خوام برای سفره ی هفت سین چند تا تخم مرغ را رنگ کنم. من یکی از تخم مرغا را برای آزمایش علوم تجربی رنگ کردم . می خواین شما هم آزمایش علوم تجربی را برای سفره...
March 15, 2006
خلاصه اي از مطلب: دیروز خانم کریمی به ما گفت بچه ها امروز همه ی کلاسها جشن گرفتن و ما هم می خوایم فردا جشن بگیریم شما فردا باید ماهی و تخم مرغ رنگی و سیب و آینه و سبزه و سنجد و...
March 14, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز چهار شنبه سوری است و من هم جلوی آتش وایستاده بودم و از روی آتش می پریدم و بابام یک عکس از من و آبجی میترا گرفت و من هم می خوام آن عکس را توی ساییتم بذارم تازه...
March 12, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز در کلاس نشسته بودیم و ساعت 8 خانم کریمی هدیه و تقدیرنامه ما را آورد و گفت آماده باشید که امروز ما میخوایم به شما هدیه و تقدیر نامه بدیم ودو زنگ خورد و ما وایستادیم هر دو...
March 10, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز من و بابا جون به تهران رفته بودیم و ما به پارک شفق رفتیم و به آن هایی که نیاز مند بودند به آن ها کمک کردیم و من در آن جا دوتا دوست پیدا کردم و وبلاگ نویسا...
March 8, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز من و دوستانم منتظر بودیم تا خانم مان بیاد و خانم میرزانیان آمد و گفت بعضیهامون بیایم توی کلاس خانم کریمی و بعضیهامون به کلاس خانم قیم برویم و من به کلاس خانم کریمی رفتم فکر نکنین که دارم...
March 7, 2006
خلاصه اي از مطلب: من امروز به خانم کریمی کمک کردم من دفتر بچه ها را نگا می کردم و صحیح می کردم. و نقاشی ها را امضا می کردم....
March 4, 2006
خلاصه اي از مطلب: فردا می خوان در مدرسه به ما تقدیرنامه بدن و به کلاس پنجم و چهارم و سوم امروز تقدیرنامه دادند و می خوان به ما فردا بدن. خانم ما امروز حال بچه اش بد بود برای همین هم خانم ما...
March 3, 2006
خلاصه اي از مطلب: با چشمم دنیا را می بینم این جا را آن جا را می بینم با گوشم صداها را می شنوم. هرکسی دستا ی کثیف را توی چشماش بماله چشمش ضعیف می شود اگر یک کسی مستقیم به خوشید نگاه کنه...
March 1, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز من و میترا و بابا و مامان به بیرون رفته بودیم بعد بابا برای من یک مجله ی سروش کودکان خرید و برای مادرم یک مجله ی آشپزی خرید. من دوست دارم داستان وشعر و نقاشی هایی که در...

