آرشیو مطالب در ماه: March 2006

« ماه قبل | صفحه اول وبلاگ | ماه بعد »

جشن نوروز

دیروز خانم کریمی به ما گفت بچه ها امروز همه ی کلاسها جشن گرفتن و ما هم می خوایم فردا جشن بگیریم شما فردا باید ماهی و تخم مرغ رنگی و سیب و آینه و سبزه و سنجد و قرآن و سیر و سکه و سرکه و سمنو و شکلات و سفره بیاورید و ما هم به هرف خانم مان گوش کردیم و گفتیم چشم.
امروز شد ما آن وسایل ها را بردیم و دو کلاس دیگر آمدند و خانم مان سفره را درست کرد و جشنمان را شروع کردیم و خانم گفت همگی باهم دو دستی دست خانم کریمی یک ضبط آورد وشعر ها را گذاشت. و ما دست زدیم و گوش دادیم.

  • نوشته شده در تاریخ: چهارشنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: عمومی

چهار شنبه سوری

امروز چهار شنبه سوری است و من هم جلوی آتش وایستاده بودم و از روی آتش می پریدم و بابام یک عکس از من و آبجی میترا گرفت و من هم می خوام آن عکس را توی ساییتم بذارم تازه فقط آتش روشن نمیکردن آتش و ترقه . توی آتش ترقه می نداختن .
من هم به شما دوستان چهار شنبه سوری تان را تبریک می گم . شما هم در چهار شنبه سوری آتش روشن می کنین ؟


  • نوشته شده در تاریخ: سه شنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: عمومی

هدیه و تقدیرنامه

امروز در کلاس نشسته بودیم و ساعت 8 خانم کریمی هدیه و تقدیرنامه ما را آورد و گفت آماده باشید که امروز ما میخوایم به شما هدیه و تقدیر نامه بدیم ودو زنگ خورد و ما وایستادیم هر دو زنگ منتظر شدیم اما از هدیه و تقدیر نامه خبری نشد و زنگ سوم خانم ما گفت چون که بلند گو خراب بود ما هم نتونستیم به شما سر صف هدیه و تقدیرنامه بدیم مجبور شدیم سر کلاس به شما هدیه و تقدیرنامه بدیم و خانم ما هم هدیه و تقدیرنامه را به ما سر کلاس داد .
خانم یکی یکی هدیه وتقدیرنامه را به ما داد و ماهم رفتیم آن جا . و بعد گفت سرمشق هاتون را بگیرید و ماهم به حرف خانم مان گوش کردیم و گفتیم چشم. وقتی به خانه رسیدیم ساعت 1 ما ناهار خوردیم و ظهر من کمی استراحت کردم .
امروز ساعت 6 شد بابا جونم آمد و من به او گفتم سلام خسته نباشی و اوهم به من گفت سلام تو هم خسته نباشی . و بابام آمد با کامپیوترش کار کرد. .

  • نوشته شده در تاریخ: یکشنبه، ۲۱ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: مدرسه

وبلاگ نویسا

امروز من و بابا جون به تهران رفته بودیم و ما به پارک شفق رفتیم و به آن هایی که نیاز مند بودند به آن ها کمک کردیم و من در آن جا دوتا دوست پیدا کردم و وبلاگ نویسا را دیدم و من در آن جا خیلی دوستای جدیدی پیدا کردم در آن جا از دوستانم عکس گرفتم.
من دوست دارم در جا های دیگر دوستان زیادی پیدا کنم من از آن جایی که خوشم آمد از آن جا عکس گرفتم من امروز عکس دوستانم شبنم و ندا را توی سایتم گذاشتم و یکی از عکس های خودم را گذاشتم و بابا جونم چند تا عکس از بقیه گرفته و توی سایتش گذاشته امروز خیلی به من خوش گذشت و من دوست دارم بازم به آن جا بیایم و وبلاگ نویسا را ببینم و دوستانم را در آن جا ببینم.




  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۱۹ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: عمومی

خانم کریمی دوم

امروز من و دوستانم منتظر بودیم تا خانم مان بیاد و خانم میرزانیان آمد و گفت بعضیهامون بیایم توی کلاس خانم کریمی و بعضیهامون به کلاس خانم قیم برویم و من به کلاس خانم کریمی رفتم فکر نکنین که دارم خانم خودمون را می گم چون که ما دوتا خانم کریمی داریم تازه خانم ما خیلی خوش اخلاق است وقتی ما تو کلاس خانم کریمی رفته بودیم خانم کریمی به ما گفتش کتاب فارسی را بخوانیم بعد گفت از روی فارسی بنیویسیم گفت اونایی که کتاب داستان را خیلی تمرین کرده اند بیان بخونن .
خانم کریمی امروز ازم خیلی راضی بود چون که ساکت بودم و دست به سینه نشسته بودم .

  • نوشته شده در تاریخ: چهارشنبه، ۱۷ اسفندماه ۱۳۸۴
  •   در موضوع: مدرسه


صفحه قبل
 1  |  2  |  3 
صفحه بعد