« March 2006 | صفحه اول | May 2006 »


April 28, 2006
داستان لاک پشت و دو مرغابی
خلاصه اي از مطلب: یادتان است یک روزی به شما شعرگلوله ی خیالی را نوشتم؟ امروز هم می خواهم بهتان داستان بگویم داستان لاک پشت و مرغابی ها. می دانید چرا آن موقع نگفتم؟ برای این که آن موقع ما درس غ را نخوانده...
April 25, 2006
امروز در مدرسه
خلاصه اي از مطلب: امروز در مدرسه زنگ اول دیکته و زنگ دوم بخوانیم و زنگ سوم خانم به ما گفت توی دفتر هاتون از حرف ع بویسید هر کس بیشتر از حرف ع را بنویسد یعنی بیشتر بلد است من دو صفحه نوشتم...
April 22, 2006
اردو به باغ وحش
خلاصه اي از مطلب: امروز خانم به ما گفت: بچه ها فردا می خوایم برویم اردو و فردا لباس تان را عوض نکنید و کفش های تان را هم عوض نکنید فقط کیف های تان را عوض کنید فردا دفتر های تان را نیاورید...
April 21, 2006
بیمارستان
خلاصه اي از مطلب: سلام حا لتان خوب است ؟ اگر گفتید در بیمارستانها دکترها و پرستار ها چه جوری کار می کنند؟ ا لان بهتون می گم . در بیمارستان وقتی حال مریض ها بد می شود پرستار ها می رند یکی از...
April 14, 2006
کوه و ورزش
خلاصه اي از مطلب: امروز صبح ساعت 7 با بابا و مامان و آبجی میترا به با لا ی کوه رفتیم من در آن جا ورزش کردم و در آن جا سنگ های خارا را شکاندم و با دوربینم به همه جا نگاه می...
April 13, 2006
من و بازی
خلاصه اي از مطلب: من وقتی توی خانه هستم با آبجی میترا کباب بازی می کنیم و با عروسک هامون بازی میکنیم و اتل متل توتوله بازی می کنیم و توی حیات بشین پاشو بازی میکنیم و وقتی توی کوچه با دوستام والیبال بازی...
April 11, 2006
امروز در مدرسه
خلاصه اي از مطلب: امروز توی مدرسه زنگ اول ریاضی کارکردیم تا عدد سی و نه . بعد زنگ دوم بنویسیم داشتیم و زنگ آخر خانم جلسه داشتن خانم به ما گفت وقتی من رفتم دفتر جلسه ، بشینید بنویسیم این صفحه را انجام...
April 3, 2006
گلوله ی خیالی
خلاصه اي از مطلب: ساعت 6 صبح مامان و مامان بزرگم به اخبار شبکه ی یک نگاه کردند و اخبار گفت بود همه ی بچه ها ساعت 7 به مدرسه می روند و ساعت 7 شد مامانم مرا صدا کرد من هم بلند شدم...