آرشیو مطالب در ماه: April 2006

« ماه قبل | صفحه اول وبلاگ | ماه بعد »

داستان لاک پشت و دو مرغابی

یادتان است یک روزی به شما شعرگلوله ی خیالی را نوشتم؟ امروز هم می خواهم بهتان داستان بگویم داستان لاک پشت و مرغابی ها. می دانید چرا آن موقع نگفتم؟ برای این که آن موقع ما درس غ را نخوانده بودیم الان براتون می گویم:
روزی روز گاری یک لاک پشت و دو مرغابی در کنار آبگیری زندگی می کردند هوا گرم می شد با گرم شدن هوا آبگیر هم خشک می شد مرغابی ها تصمیم گرفتند از آن جا بروند لاک پشت گفت : من هم با شما می آیم مرغابی ها گفتند: توکه نمی توانی مثل ما پرواز کنی و لاک پشت غمگین شد.
روز بعد مرغابی ها فکر کردند و رفتند یک چوب بزرگ آوردند و به منقار شان گرفتند و به لاک پشت گفتند با دهانت این چوب را بگیر اما شرط دارد هرچی مردم گفتند تو به حرف شان گوش ندهی و لاک پشت گفت باشه .
وقتی داشتند پرواز می کردند جغد و کلاغ جیغ زدند گفتند : لاک پشت شده پرنده! تا لاک پشت می خواست حرف بزند افتاد زمین و مرد. داستان ما به سر رسید کلاغه به خانه اش نرسید . پس یاد گرفتیم که هرکس هرچی گفت ما به حرفش گوش ندهیم .

  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: داستان

امروز در مدرسه

امروز در مدرسه زنگ اول دیکته و زنگ دوم بخوانیم و زنگ سوم خانم به ما گفت توی دفتر هاتون از حرف ع بویسید هر کس بیشتر از حرف ع را بنویسد یعنی بیشتر بلد است من دو صفحه نوشتم و به خانم دادم و زنگ چهارم خانم گفت بچه ها سرمشقهاتون را بگیرید وما هم گرفتیم و به خانه آمدم با آبجی میترا بازی کردم و به مامان و مامان بزرگم کمک کردم .

  • نوشته شده در تاریخ: سه شنبه، ۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: مدرسه

اردو به باغ وحش

امروز خانم به ما گفت: بچه ها فردا می خوایم برویم اردو و فردا لباس تان را عوض نکنید و کفش های تان را هم عوض نکنید فقط کیف های تان را عوض کنید فردا دفتر های تان را نیاورید فقط خوراکی هاتون را بیاورید فقط توی اتوبوس هم بازی گوشی نکنید و توی آن جا دست دوستانتان را ول نکنید فقط پیش من باشید و از من دور نشید و گرنه گم می شوید. هر حیوانی را دیدید پیشش نرید من هم ی حیوان ها را به شما نشان می دهم یادتان باشد .

  • نوشته شده در تاریخ: شنبه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: مدرسه

بیمارستان

سلام حا لتان خوب است ؟ اگر گفتید در بیمارستانها دکترها و پرستار ها چه جوری کار می کنند؟ ا لان بهتون می گم . در بیمارستان وقتی حال مریض ها بد می شود پرستار ها می رند یکی از اون آمپولا می زنند که حال آنها خوب بشود وقتی دکتر آمد پرستار ها می گویند تا دکتر از مریض ها بپرسند کجاشون درد می کند .
از آن جای ( مثلا سینه و سر ) مریض ها عکس می گیرند تا وقتی با ز هم اگر آن ها آمدند به بیمارستان . دکتر ها همان عکس شان را دوباره برمی دارند. پرستار ها همه شون نمی رند توی خانه شون بخوابند چند تاشون شب توی بیمارستان می مانند به مریض ها کمک کنند و صبح چند نفر دیگر بجای آن ها می آیند و آن یکی پرستار ها می روند توی خانه تا استراحت کنند.
ببخشید من چند روز وبلاگ ننوشتم برای این که باز هم مامان بزرگم را به بیمارستان بردیم من دوباره به ملاقا ت مامان بزرگم رفتم خدانگهدار .

  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۱ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: عمومی

کوه و ورزش

امروز صبح ساعت 7 با بابا و مامان و آبجی میترا به با لا ی کوه رفتیم من در آن جا ورزش کردم و در آن جا سنگ های خارا را شکاندم و با دوربینم به همه جا نگاه می کردم من با دوربینم خانه های خوشگل خوشگل می دیدم فکر نکنید از راه پله رفتیم با لا آن جا یک راه باز کرده بودند و من بدو بدو با لای کوه رفتم.
من در آن جا صبحانه خوردم و بازی کردم من ورزش را دوست دارم برای این که برای بدن مفید است . شما هم به کوه رفته اید؟
خدا حافظ .

  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۲۵ فروردینماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: مطالب روزانه


 1  |  2 
صفحه بعد