داستان لاک پشت و دو مرغابی
یادتان است یک روزی به شما شعرگلوله ی خیالی را نوشتم؟ امروز هم می خواهم بهتان داستان بگویم داستان لاک پشت و مرغابی ها.
می دانید چرا آن موقع نگفتم؟ برای این که آن موقع ما درس غ را نخوانده بودیم الان براتون می گویم:
روزی روز گاری یک لاک پشت و دو مرغابی در کنار آبگیری زندگی می کردند هوا گرم می شد با گرم شدن هوا آبگیر هم خشک می شد مرغابی
ها تصمیم گرفتند از آن جا بروند لاک پشت گفت : من هم با شما می آیم
مرغابی ها گفتند: توکه نمی توانی مثل ما پرواز کنی و لاک پشت غمگین شد.
روز بعد مرغابی ها فکر کردند و رفتند یک چوب بزرگ آوردند و به منقار شان گرفتند و به لاک پشت گفتند با دهانت این چوب را بگیر اما شرط دارد هرچی مردم گفتند تو به حرف شان گوش ندهی و لاک پشت گفت باشه .
وقتی داشتند پرواز می کردند جغد و کلاغ جیغ زدند گفتند : لاک پشت شده پرنده! تا لاک پشت می خواست حرف بزند افتاد زمین و مرد.
داستان ما به سر رسید کلاغه به خانه اش نرسید . پس یاد گرفتیم که هرکس هرچی گفت ما به حرفش گوش ندهیم .
-
نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
-
در موضوع: داستان




