بابابزرگ مهربان من
روز سه شنبه بابابزرگم فوت کرد .من آن روز به مدرسه نرفتم برای این که به مامانم کمک کنم اما مامانم نذاشت من به او کمک کنم . ولی دختر عمه ام گفت: تو دستمال کاغذی و سطل آشغالی و قند را ببر .
یکی از همکارهای بابام زحمت کشید و آمد اسم آن آقای نایبی است که دیروز به مسجد آمد.
خداحافظ.
-
نوشته شده در تاریخ: شنبه، ۲۷ آبانماه ۱۳۸۵
-
در موضوع: خانواده




