امروز صبح با بابا جونم به اداره ي بابا آمديم و در آن جا من و بابا جونم كارتون شگفت انگيزان را ديديم و من مي خواستم براي خودم يك كتاب داستان بخرم و به شهر كتاب رفتيم آن جا همه جور كتاب داشت كتاب نقاشي كتاب رنگ آميزي كتاب داستان و كتاب انگليسي .
و من چند تا كتا ب براي خودم خريدم و چند تا هم براي آبجي ميترا خريديم . من در اداره ي بابا به آسانسور سوار شدم من از آسانسور خيلي خوشم آمد چون كه هيجان انگيز بود .
(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´
( سا ل خوبی برا تون ارزو می کنم ...
یه سری با ما هم بزن
هر وقت اپ کردین خبرم کنید ...لطفا(قلب)
سلام....آفرین دختر خوب و کتابخوان.....امیدوارم که سال خوب و قشنگی را کنار خانواده خوبت داشته باشی عزیزم.....
سلام مینای عزیز. منم وقتی کوچیکتر بودم گاهی با بابام می رفتم محل کارش که رئیس یه پمپ بنزین بود و کلی بهم خوش می گذشت. من شما رو توی قرار وبلاگی دیدم. میشه اجازه بدی بهت لینک بدم؟
سلام مینا خانم عزیز!
تو خود شگفت انگیزترینی!!
دیدار از وبلاگ تو هیجان انگیزترینست!!!!
سلامت و موفق باشی
عیدت مبارک وسال خوبی داشته باشی.......
حدیث: دختر تو همه اداره رو که بردی زیر سوال! :دی
صادق: بابات تو چه اداره جالبی کار میکنه! D:

