خلاصه اي از مطلب: سلاممن یک شعر یادگرفته ام آن را برای شما می نویسم.نشانه های خداگنجشک نازوکوچک پرواز ازکه آموخت؟آن بلبل خوش آواز آواز از که آموخت ؟ آن ابر را که آورد؟ باران چگونه بارید؟ کی ماه را صدا زد؟وقتی که رفت خورشیددر...
January 13, 2007
December 15, 2006
خلاصه اي از مطلب: سلام. من ترم 4 زبان هستم. من ترم3 را درعرض 2 ماه خواندم و لذت بردم. خیلی ترم خوبی بود، ترم 3 خانم زبانمان خوب بود وکم کم درس می داد. و من درامتحان کتبی آخر ترم 3، 30شدم ودر...
August 23, 2006
خلاصه اي از مطلب: سلام من برای اين که اداره ی بابام را دوست دارم امروز به اداره ی بابام آمدم من به اداره آمدم که به بابام کمک کنم من خيلی اداره ی بابام را دوست دارم در آن جا خيلی به من...
May 13, 2006
خلاصه اي از مطلب: سلام شما می دانید ما چند تا از کتاب های مان را تمام کردیم ؟ الان به تان می گویم ما 4 تا از کتاب هامون را خواندیم آیا شما تابحال شهر کتاب رفتید ؟ من که رفتم و از...
April 21, 2006
خلاصه اي از مطلب: سلام حا لتان خوب است ؟ اگر گفتید در بیمارستانها دکترها و پرستار ها چه جوری کار می کنند؟ ا لان بهتون می گم . در بیمارستان وقتی حال مریض ها بد می شود پرستار ها می رند یکی از...
March 22, 2006
خلاصه اي از مطلب: دوشنبه شب عید نوروز بود و صبح سه شنبه ما لباس های نو پوشیدیم ا ول به خانه ها ی بزرگ ترها رفتیم بعد به خانه ی کوچک ترها رفتیم بعد آنها هم به خانه ی ما آمدن من این...
March 19, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز صبح با بابا جونم به اداره ي بابا آمديم و در آن جا من و بابا جونم كارتون شگفت انگيزان را ديديم و من مي خواستم براي خودم يك كتاب داستان بخرم و به شهر كتاب رفتيم آن جا همه جور...
March 18, 2006
خلاصه اي از مطلب: من امروز می خوام برای سفره ی هفت سین چند تا تخم مرغ را رنگ کنم. من یکی از تخم مرغا را برای آزمایش علوم تجربی رنگ کردم . می خواین شما هم آزمایش علوم تجربی را برای سفره...
March 15, 2006
خلاصه اي از مطلب: دیروز خانم کریمی به ما گفت بچه ها امروز همه ی کلاسها جشن گرفتن و ما هم می خوایم فردا جشن بگیریم شما فردا باید ماهی و تخم مرغ رنگی و سیب و آینه و سبزه و سنجد و...
March 14, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز چهار شنبه سوری است و من هم جلوی آتش وایستاده بودم و از روی آتش می پریدم و بابام یک عکس از من و آبجی میترا گرفت و من هم می خوام آن عکس را توی ساییتم بذارم تازه...
March 10, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز من و بابا جون به تهران رفته بودیم و ما به پارک شفق رفتیم و به آن هایی که نیاز مند بودند به آن ها کمک کردیم و من در آن جا دوتا دوست پیدا کردم و وبلاگ نویسا...
March 3, 2006
خلاصه اي از مطلب: با چشمم دنیا را می بینم این جا را آن جا را می بینم با گوشم صداها را می شنوم. هرکسی دستا ی کثیف را توی چشماش بماله چشمش ضعیف می شود اگر یک کسی مستقیم به خوشید نگاه کنه...
February 28, 2006
خلاصه اي از مطلب: شنبه حال خاله ی بابایم بد بود بعد از ظهر به ما زنگ زدن گفتن خاله ی بابا مرده است و ما به بابا زنگ زدیم و بابا آمد ما رفتیم خانه ی خاله . من دیروز و پریروز به...
February 24, 2006
خلاصه اي از مطلب: من امروز با بابام به بیرون رفته بودیم و آهن ربا خریدیم ما می تونیم با آهن ربا بازیای مختلف بکنیم و ما می تونیم با آهن ربا زود سوزن ها را جمع کنیم . تازه آهن ربا فقط یک...
February 21, 2006
خلاصه اي از مطلب: من در اردبیل به دنیا آمده ام و خانواده ی من آذری یا همون ترک هستند و من هم دو تا زبان بلد هستم هم می تونم فارسی حرف بزنم و هم می تونم ترکی حرف بزنم من دوست دارم...
February 9, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز روز عاشورا است و ما به مسجد رفته بودیم اون جا به ما احسان دادن امروز در مسجد عزادا ری می کردن زنجیر می زدن سینه می زدن نماز می خوندن دعای زیارت عا شورا می خوندن و گریه...
February 4, 2006
خلاصه اي از مطلب: امروز باران آمد ومن کمی خیس شدم من باران را دوست دارم . من دلم برای دوستانم تنگ شده بود امروز در مدرسه دوستانم را دیدم و خیلی خوشحال شدم . در زنگ تفریح با دوستانم بازی کردم و خیلی...
January 31, 2006
خلاصه اي از مطلب: من امروز پای تلویزیون نشستم و برنامه ی کودک را نگاه کردم . من برنامه های خاله نرگس و خاله سارا و خاله رویا و عمو پورنگ و خانوم دکتر را در برنامه ی کودک نگاه می کنم. من در...

