بازگشت به صفحه اول وبلاگ

آرشیو مطالب با موضوع: عمومی

رمضان

ماه مبارک رمضانسلام. حالتان خوب است؟
باز ماه رمضان رسید، ماه برکت، ماه پر از شادی.
من پیشاپیش ماه رمضان را به شما دوستان گلم  تبریک می گویم  و آرزو مندم که روزه هایتان مورد قبول باشد.

فردا ماه رمضان آغاز می شود. و همه ی مسلمانان تا آخر ماه رمضان روزه می گیرند. امروز پیشواز ماه رمضان است . یعنی هر کس دوست دارد  امروز هم روزه می گیرد.

من امروز به همراه مامان، بابا  و مادر بزرگ امروز سحری از خواب بیدار شدیم و سحری خوردیم  و امروز روزه گرفتیم. مادربزرگم برای افطار فرنی درست کرد  من هم با دارچین روی فرنی را تزئین کردم.

شما هم به مادر بزرگ و مامان کمک کنید.
روزه تون قبول
التماس دعا و خدانگهدار


  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۳۰ مردادماه ۱۳۸۸
  •   در موضوع: عمومی

نشانه های خدا

سلام
من یک شعر یادگرفته ام آن را برای شما می نویسم.
نشانه های خدا
گنجشک نازوکوچک  
پرواز ازکه آموخت؟
آن بلبل خوش آواز آواز از که آموخت ؟ 
آن ابر را که آورد؟      
باران چگونه بارید؟ 
کی ماه را صدا زد؟
وقتی که رفت خورشید
در ذهن کوچکم بود
صد پرسش معما
تاگفت در جوابم
آموزگار دانا
خورشیدوابروباران
پروازوماه و لبخند
هر یک نشانه ای است
از قدرت خداوند
خوب بود  .
امید وارم از شعر من خوشتان بیاید .
خدا حافظ.

  • نوشته شده در تاریخ: شنبه، ۲۳ دیماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: عمومی

ترم چهار زبان

سلام.‏‎

 ‎من ترم 4 زبان هستم. من ترم3 را درعرض 2 ماه خواندم و لذت بردم. خیلی ترم خوبی بود، ترم 3 خانم زبانمان ‏خوب بود وکم کم  درس می داد. و من درامتحان کتبی آخر ترم 3، 30شدم ودر کارنامه 100شدم.

 من هنوز ترم 4 را ‏نرفته ام. از این به بعد یک شنبه ها و پنج شنبه ها، مثل ترم 3 از ساعت ۲/۵ تا 4 به کلاس زبان خواهم رفت . و ‏بازهم خانم طهماسب پور استاد زبانمان است. من چون زبان ومدرسه می روم کتاب کار زبان و مدرسه را دارم و ‏با خواهرم میترا بازی می کنم وبه برنامه عموپورنگ نگاه می کنم وبه مادر، پدر و مامان بزرگ کمک می کنم.

‏اگر بابابزرگم بود من به او کمک می کردم.‏ ‏ من از خدام بود که به بابابزرگم کمک کنم اما هر دو بابا بزرگم فوت کردند. ‏

من وقت نمی کنم که تند تند وبلاگ بنویسم از این به بعد سعی می کنم وقتی بی کار شدم وبلاگ بنویسم. من از این ‏به بعد سعی می کنم به شما خبرهای تازه ای بدهم .‏


  • نوشته شده در تاریخ: جمعه، ۲۴ آذرماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: عمومی

اداره ی بابا

سلام من برای اين که اداره ی بابام را دوست دارم امروز به اداره ی بابام آمدم من به اداره آمدم که به بابام کمک کنم من خيلی اداره ی بابام را دوست دارم در آن جا خيلی به من خوش می گذرد من می رم آن جا نقاشی می کشم و خيلی کار ها انجام می دهم مثلا کاردستی درست مي کنم . من به ترم 2 کلاس زبان می روم من دوست دارم زبان را تا آخرش بخوانم و زبان را خوب ياد بگيرم من کلاس زبان را دوست دارم

  • نوشته شده در تاریخ: چهارشنبه، ۱ شهریورماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: عمومی

کتاب ها

سلام شما می دانید ما چند تا از کتاب های مان را تمام کردیم ؟ الان به تان می گویم ما 4 تا از کتاب هامون را خواندیم آیا شما تابحال شهر کتاب رفتید ؟ من که رفتم و از آن جا چند تا کتاب خریدم آن شهر کتاب در تهران است و آن جا خیلی زیبا ست آن جا مداد رنگی و مداد سیاه مداد قرمز و دفتر مشق دفتر نقاشی و چیزهای دیگر دارد من دوست دارم باسواد شوم و کتاب می خوانم

  • نوشته شده در تاریخ: شنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
  •   در موضوع: عمومی


 1  |  2  |  3  |  4 
صفحه بعد